 ما پيوسته با موقعيتهاي بزرگي مواجه ميشويم که زيرکانه خود را در قالب مشکلات لاينحل از ما پنهان مي کنند.اين انديشه گاه و بيگاه به ذهن همه ما خطور ميکند که « چه خوب ميشد اگر هيچ مشکلي نداشتيم!» آنوقت مي توانستيم تمام روز را استراحت کنيم و مطلقاً هيچ کاري نکنيم . ولي بعد از مدتي استراحت و انديشه هاي پوچ و بي اهميت ديگر بي صبرانه به انتظار ظهور يک حرکت تازه هستيم. ما براي حل مسائل و مشکلات و يافتن راههاي تازه براي حل مسائل طراحي شدهايم .مشکلات بخشي از ميراث جهان هستند که ما را براي رهايي از خود به سوي يادگيري و تجربه مي رانند. حيوانات آنچنان تواني براي حل مسائل ندارند اگر ما هم حيوان بوديم شايد ميتوانستيم از کنار مسائل به راحتي بگذريم. بعضي از حيوانات حتي زندگي بسيار آرامتري نسبت به بقيه دارند اما کيست که بخواهد مثل يک حيوان زندگي کند؟
ويژگي منحصر بفرد انسان بودن تلاش پيگير تجربه اندوزي است، شما ميتوانيد از« هيچ» ، « چيزي» بسازيد، حيوانات نميتوانند آهنگ يا کارخانه بسازند يا به سينما بروند. صرف ا نسان بودن متضمن تحمل مشکلات و همچنين به معناي عشق ورزيدن، خنديدن، گريستن، تلاش، برخاستن، به زمين خوردن و دوباره برخاستن است.

از نظر کسي که مثبت فکر ميکند يک مشکل صرفاً موقعيتي تازه براي ياد گرفتن است، اين ممکن است شبيه يک کليشه کهنه بنظر برسد اما به هر حال در اين فلسفه نکته خوبي وجود دارد و حتي نوزادان و بچه ها هم با همين فلسفه زندگي مي کنند. کودک ده ماهه هر چيزي را مثل يک مبارزه مي بيند، درآوردن صداهاي تازه، يادگيري برداشتن اشياء، مبارزه کردن، پرتاب ا شياء و لذت پرتاب آنچه مي خورد. زندگي براي او سفر سحر آميز اکتشاف است، بچه هاي بزرگتر با هيجانات و احساسات بيپروا وزيبا خود را به دامان زندگي مي اندازند، مسابقه دوچرخه سواري ميدهند، بالاي نردبان ميروند، مثل فنر بالا و پائين ميپرند، از درخت بالا ميروند و اگر خوب فکر کنيد ميبينيد که با بعضي از بزرگترين مبارزات دوران زندگي خود در همان چند سال اول و در رودررويي با مشکلاتي چون راه رفتن و دويدن و حرف زدن و غيره مواجه شده ايد و ديگر اينکه همه آنها را پشت سر گذاشته ايد. اما به دلايلي اين مبارزان کوچک و شجاع ميتوانند به بزرگسالاني آنچنان بزدل و ترسو تبديل شوند که انجام کوچکترين کارها برايشان به منزله مبارزه با هيولايي شکست ناپذير باشد ! جاي خوشبختي است که اين گونه افراد زندگي خود را با اين نگرش « من هرگز قادر به انجام آن نخواهم بود» آغاز نکرده اند والا هنوز هم در سن چهل و شش سالگي در گهواره نوزادي خود بودند. آيا اين احمقانه نيست که ما از بچه ها بيشتر از بزرگسالان توقع داشته باشيم؟ در مدرسه به آنها ميگوئيم: « يا بايد همه حروف الفبا را ياد بگيري يا در همين کلاس اول بماني» . به عبارت ديگر اين پيام را به آنها ميرسانيم که بهتر است خودت را براي حرکت آماده کني والا !؟ متاسفانه بسياري از بزرگسالان اين پيام را به درستي نميگيرند و تصور ميکنند که بي هيچ تلاشي از سوي آنها زندگي بايد خودبخود به آنها پاداش بدهد. آيا نبايد ما بزرگسالان بالغ همان انتظاراتي را که از بچه ها داريم از خود نيز داشته باشيم و از خود سوال کنيم: « در يکسال گذشته چه چيز تازه اي ياد گرفتهام؟ امسال چه کار تازه اي ميتوانم انجام دهم که سال گذشته نميتوانستم؟». خلاصه کلام: مشکلات دامنه ذهن ما را وسعت ميبخشند. «بدبختي، را نمايان ميسازد و خوشبختي آنرا ميپوشاند».
برگرفته از : www.persialearn.com
|